فريد الدين العطار النيسابوري

141

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

شيخ نوقانى به نيشابور شد * رنجِ ره آمد برو رنجور شد هفته‌اى با ژنده‌اى در گوشه‌اى * گرسنه افتاده بُد بىتوشه‌اى چون بر آمد هفته‌اى گفت اى إله * گِردهء نانِ مرا كن سر به راه هاتفى گفتش « بُرو اين لحظه پاك * جملهء ميدانِ نيشابور خاك چون برُوبى خاكِ ميدان سر به سر * نيم جو زر يا بى ، آن را نان بخر . » گفت « اگر جاروب و غربالم بُدى * وَجْهِ نانى را چه اشكالَم بُدى چون ندارم هيچ آبى بر جگر * بى جگر نانيم دِه ، خونم مخور . » هاتفى گفتا كه « آسان بايدت * خاك روبى كن اگر نان بايدت . » پير رفت و كرد زاريها بسى * تا ستد جاروب و غربال از كسى خاك مىرُفت و پياپى مىشتافت * آخرين غربال ، آن زر باز يافت شادمان شد نفسِ او كان زر بديد * رفت سوىِ نانوا و نان خريد تا كه مردِ نانوا نانش بداد * شد همى جاروب و غربالش ز ياد آتشى افتاد اندر جانِ پير * در تگ استاد و بر آمد زو نفير گفت « چون من نيست سر گردان كنون * زر ندارم چون دهم تاوان كنون ؟ »